تبليغاتX
زیبای ناز

زیبای ناز

صندلی داغ

کبوتر های زیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 10:47  توسط زیبای ناز  | 

تصاویری از انواع خروس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 12:28  توسط زیبای ناز  | 

تصاویری از چشم های زیبا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 16:46  توسط زیبای ناز  | 

عکسهای ط ن ز باحال

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 13:0  توسط زیبای ناز  | 

کاغذ دیواری های زیبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 12:46  توسط زیبای ناز  | 

تصاویر زیبایی از مهناز افشار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 12:20  توسط زیبای ناز  | 

عکسهای عاشقانه 1

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 9:24  توسط زیبای ناز  | 

مبارزه با بدحجابي

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 16:36  توسط زیبای ناز  | 

عکسهای تظاهرات تهران

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 16:24  توسط زیبای ناز  | 

عکسهای نانسی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:12  توسط زیبای ناز  | 

عکسهای سوسانو

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:3  توسط زیبای ناز  | 

عکسهایی از کنکور امسال 88

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:0  توسط زیبای ناز  | 

عکسهای زنان سرباز اسرئلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 15:56  توسط زیبای ناز  | 

کجا به دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:17  توسط زیبای ناز  | 

دست خودم نیست

 

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 8:35  توسط زیبای ناز  | 

حکمت عشق

به کوه گفتم عشق چیست ؟ لرزید

به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید

به باد گفتم عشق چیست ؟ وزید

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید

به گل گفتم عشق چیست ؟ پر پر شد

به انسان گفتم عشق چیست ؟ اشک ریخت و گفت دیوانگیست....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 16:0  توسط زیبای ناز  | 

بي احساس

اندوه من از زیستن در برکه نیست

اندوه من از زیستن با ماهی هایست

که حتی فکر

دریا

نیز به ذهنشان خطور نکرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 15:58  توسط زیبای ناز  | 

کاش عشقت واسه من بود

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 15:55  توسط زیبای ناز  |